مطالب جالب و خنده دار
 
خندیدن و شاد بودن حق مسلم ماست...
ای باكس

کسب درآمد از سایت معتبر اکسین ادز,اگر دارای سایت یا وبلاگ هستید,میتونید از طریق سایت اکسین ادز کسب درآمدی ثابت و ماهیانه داشته باشید

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 دی 1390 توسط پارسا موجودی
روزی دخترک از مادرش پرسید: 'مامان  نژاد انسان ها از کجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد.
دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: 'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد..'
دخترک که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:مامان  تو گفتی خدا انسان ها روآفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!
مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات درمورد خانواده ی خودش!




طبقه بندی: داستان های کوتاه ولی جالب , زیبا و طنز، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جالب، داستان زیبا، داستان جالب، داستان های کوتاه، داستان های کوتاه زیبا، داستان های کوتاه جالب، داستان های زیبا، داستان های جالب،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 دی 1390 توسط پارسا موجودی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی
با آغاز طرح جداسازی خانمها از اقایون در دانشگاهها، بانکها و ... کارشناسان تنها راه تولید مثل در ایران را تا 10 سال آینده روش گرد افشانی اعلام کردند!



طبقه بندی: طنز، 
برچسب ها: جوک، جوک جدید، جدید، خنده دار، خنده، جوک خنده دار، جک جدید، جک خنده دار، طنز، لطیفه، لطیفه جدید، لطیفه های جدید،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی
قبلنا باباها ٧ تا دختر شوهر می دادن همشون هم خوشبخت می شدند، الان: یه دختر را ٧ بار شوهر میدن آخرش برمی گرده خونه باباش!



طبقه بندی: طنز، 
برچسب ها: جوک، جوک جدید، جدید، خنده دار، خنده، جوک خنده دار، جک جدید، جک خنده دار، طنز، لطیفه، لطیفه جدید، لطیفه های جدید،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی

مریدی نقل می کرد :

روزی من و تعداد دیگری از مریدان نزدِ شیخ رفته بودیم من سمتِ راست ایشان نشسته بودم،که ناگهان یکی از مریدانِ خودشیرین از شیخ پرسید:
"یاشیخ! کدامیک از ما نزدِ شما عزیزتر است؟"
و شیخ قاطعانه انگشتِ اشاره ی دستِ خود را با سرعت و قدرتِ زیادی به سوی صورتِ من آوردند و فرمودند: "ایـــــن!"
و از آن روز به بعد من فقط با یک چشم به زندگی خود ادامه دادم...!



طبقه بندی: جوک، 
برچسب ها: جوک، جوک جدید، جدید، خنده دار، خنده، جوک خنده دار، جک جدید، جک خنده دار، طنز،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی
از تشیع جنازه پدر بزرگم برمیگشتیم عمم داشت خودشو از شدت ناراحتی میکشت یکی از اقوام گفت عزیزم چقدر مدل موهات قشنگه یهو عمه صاف نشست گفت دِ نـَـه دِ تازه الان بهم ریختس!



طبقه بندی: دِ نـَـه دِ، 
برچسب ها: په نه په، په نه په های جدید، جدید، په نه په جدید، جملات په نه په،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی
 دو شكارچی با هم صحبت می كردند. اولی پرسید:« اگر خرسی به تو حمله كند، چه می كنی؟»
دومی: «با تفنگ شكارش می كنم.»
اولی: « اگر تفنگ نداشته باشی، چه؟»
دومی:« می روم بالای درخت.»
اولی:« اگر آنجا درخت نباشد، چی؟»
دومی: «خب، پشت یك صخره پنهان می شوم.»
اولی: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومی:« توی گودالی دراز می كشم.»
اولی: «اگر گودال هم نبود؟»
در این موقع، شكارچی دوم عصبانی شد و گفت: «داداش!  بگو ببینم، تو طرفدار منی یا خرسه؟!




طبقه بندی: جوک، 
برچسب ها: جوک، جوک جدید، جدید، خنده دار، خنده، جوک خنده دار، جک جدید، جک خنده دار، طنز،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی
مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند.
وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!




طبقه بندی: داستان های کوتاه ولی جالب , زیبا و طنز، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جالب، داستان زیبا، داستان جالب، داستان های کوتاه، داستان های کوتاه زیبا، داستان های کوتاه جالب، داستان های زیبا، داستان های جالب،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش می شوند!

خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:
چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟

مرد با درشتی می گوید:
دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !

خان می پرسد:
وقتی اموالت به سرقت میرفت تو كجا بودی؟!

مرد می گوید:
من خوابیده بودم!!!

خان می گوید:

خب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود ...

مرد می گوید:

من خوابیده بودم ، چون فكر می كردم تو بیداری...!

خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم...





طبقه بندی: داستان های کوتاه ولی جالب , زیبا و طنز، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جالب، داستان زیبا، داستان جالب، داستان های کوتاه، داستان های کوتاه زیبا، داستان های کوتاه جالب، داستان های زیبا، داستان های جالب،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید.


.

.


.


.


.


.


.


.


.


.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !





طبقه بندی: داستان های کوتاه ولی جالب , زیبا و طنز، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جالب، داستان زیبا، داستان جالب، داستان های کوتاه، داستان های کوتاه زیبا، داستان های کوتاه جالب، داستان های زیبا، داستان های جالب،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط پارسا موجودی
(تعداد کل صفحات:87)      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک